برای رضا جانم... و برای دلتنگی‌های بی‌پایان خودم...


امسال شانزدهمین یلدایی است که روز‌های روزگارانمان را یلدایی کردید...
احمد آمد و تو نیامدی رضا جانم... دلتنگی‌ها خِس خِس شدند و راه نفسم را بستند و تا آستانه‌ی ابدیت رفتم و با عشق دیدار شما بازگشتم و امسال هم نیامدی، با خالق کائنات عهد کردم مُرادم را تا پایان پاییز بدهد و تو نیامدی... 

برای رضا جانم... و برای دلتنگی‌های بی‌پایان خودم

امسال شانزدهمین یلدایی است که روز‌های روزگارانمان را یلدایی کردید...
احمد آمد و تو نیامدی رضا جانم... دلتنگی‌ها خِس خِس شدند و راه نفسم را بستند و تا آستانه‌ی ابدیت رفتم و با عشق دیدار شما بازگشتم و امسال هم نیامدی، با خالق کائنات عهد کردم مُرادم را تا پایان پاییز بدهد و تو نیامدی... هنوز تا انتهای شب یلدای شانزدهم ساعاتی مانده و من دل‌شکسته و جان‌خسته سرشارم از امید به معجزه‌ی خالقم که مرا در رنج خواست، رنجی که چون دو بال، دو بال از فراق تو و احمد که مرا به‌پرواز درآورد و چشم‌اندازهایی نو به‌من نشان داد... رضا جانم من منتظرم، پدر و مادرمان منتظرند خواهرهایمان منتظرند، احمد و حمید هم منتظرند، همگی چشم به راهیم، دیگر فراق بس است عزیز خواهر، بیا تا روشنی چشمانم باشی.... 

هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم/ مگر به‌کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کُشت/ نگاه کن که به‌دست که می‌سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق‌کش/ به‌وعده‌های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی‌خورد ایام و جای رنجِش نیست/ هزار شکر که بی‌غم نمی‌گذارندم

سری به‌سینه فرو برده‌ام مگر روزی/ چو گنج گم شده زین کُنج غم برآرندم

چه باک اگر به‌دل بی‌غمان نبردم راه/ غم شکسته‌دلانم که می‌گسارندم

من آن ستاره‌ی شب زنده‌دار امیدم/ که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم

چه‌جای خواب که هرشب محصّلانِ فراق/ خیال روی تو بر دیده می‌گمارندم

هنوز دست نَشُسته‌است غم ز خونِ دلم/ چه نقش‌ها که ازین دست می‌نگارندم

کدام مست مِی از خونِ سایه خواهد کرد/ که همچو خوشه‌ی انگور می‌فشارندم ...