• امروز پنج شنبه, 02 آذر 1396 - Thu 11 23 2017
  • پیوند رهایی

    اخبارروز

    • 1
    • 2
    • 3

    خاطراتم با شادروان رضا دانشور نویسندۀ معروف میهنمان که در پاریس درگذشت

    خاطراتم با شادروان رضا دانشور نویسندۀ معروف میهنمان که در پاریس درگذشت

    به قلم قربانعلی حسین نژاد عضو قدیمی و مترجم ارشد جدا شدۀ بخش روابط خارجی سازمان مجاهدین

     

     

    آخ آخ رضا رفت؟!! دو سال خاطرات تلخ و شیرین بسیار در تبعیدگاهمان در پادگان چهل دخترشاهرود در سالهای ۵۳ و ۵۴ یعنی چهل سال پیش داشتیم که با وجود داشتن مدرک لیسانس به علت داشتن محکومیت زندان سیاسی هر دومان را سرباز صفر کرده و به آن پادگان کویری با اختلاف گرما و سرمای وحشتناک در تابستان و زمستان فرستاده بودند. شادروان پدرش هم با سرطان از دنیا رفت. همانموقع که با هم در تبعید بودیم هر از چندی از پادگان فرار می کرد تا به پدرش که در بیمارستان مشهد بستری بود رسیدگی کند و وقتی به پادگان بر می گشت به زندان پاسدارخانه می انداختند و روزهای متمادی نیز آنجا با هم بودیم چون ما هم بارها فرار می کردیم و برمی گشتیم و به زندان می رفتیم زیرا به ما که محکومیت سیاسی داشتیم مرخصی سربازی نمی دادند. یادم هست رضا به علت وضعیت پدرش بیشتر از همۀ ما که سی نفر تبعیدی سیاسی بودیم از پادگان فرار می کرد و به مشهد می رفت و چون همه مان را در یک آسایشگاه کوچک جا داده بودند تا تحت کنترلمان داشته باشند بعدها با ابتکار یکی از دوستان شبها چند تا ساک و چمدان و کوله را روی تختخواب خالی رضا می چیدیم و رویشان پتو می کشیدیم تا وقتی افسر نگهبان برای چک و آمارگیری شبانه می آمد فکر می کرد رضا سرجایش خوابیده و او را حاضر می نوشت و وقتی قاچاقی به پادگان بر می گشت نمی فهمیدند فرار کرده بود. ما هیچ کاری را که خدمت به ارتش شاه حساب می شد نمی پذیرفتیم و به خاطر آن زندان هم می رفتیم چون می گفتیم ما که از حقوق سرباز هم محرومیم و یک تبعیدی هستیم دیگر برای چه کار کنیم. ولی به پیشنهاد شادروان رضا چون کار نکردن ما آنجا مشکلات زیادی ایجاد می کرد و بین ما سیاسی ها و سربازان عادی میهنمان فاصله می انداخت همه مان قبول کردیم که تدریس در کلاسهای سوادآموزی برای سربازان بیسواد را بپذیریم و رضا واقعا از این کار لذت می برد و موجب شد که همه مان با دردها و مسائل سربازان که از روستاها و ملیتها و مناطق مختلف ایران بودند آشنا شویم و رابطۀ خوبی با محرومترین اقشار مردممان داشته باشیم.

    فرمانده پادگان گاهی ما را به اتاقش احضار می کرد، یک روز گفت: سیاست را ول کنید تا خوشبخت شوید چرا دنبال سیاست رفتید که اینطور با این میزان تحصیلات عالی سرباز صفر شدید؟ ما چیزی نگفتیم چون اصلا درکی از مبارزۀ سیاسی نداشت. وقتی بیرون آمدیم ما مسخره اش می کردیم رضا گفت: آخر آقا جان چه کار کند؟ بیچاره فهم و شعورش همینقدر است آدم سیاسی که نیست مثل پدر و مادرهایمان است که همیشه می خواهند ما را با زندگی آشتی بدهند!! دیدیم افق فکریش خیلی از ماها بالاتر است یعنی انسانی است که فراتر از سیاست و سیاسی می باشد.

    رضا دانشور از اندک چهره های سیاسی ادبی جریانهای چپ و مارکسیستی ایران بود که آنزمان رابطۀ خوب و معاشرت با نیروهای مبارز چپ یا مترقی مذهبی یعنی جریانهای مذهبی ضد ارتجاع مانند مجاهدین و شریعتی داشت. با شادوران شریعتی و برخی رهبران مجاهدین صحبتها و بحثهای زیادی داشت که برایمان تعریف می کرد.

    من اولین بار با نامش روی جلد نمایشنامۀ ابوذر که سال 50  در حسینیۀ ارشاد روی صحنه آمد آشنا شدم و آنقدر قلمش شیوا بود من که آن موقع یک دانشجوی مذهبی هوادار مجاهدین و شریعتی بودم و این نمایشنامه را دیدم چندین بار متن آن را خواندم به حدی که حفظ شده بودم. وقتی در دوران سربازی تبعیدی (اصطلاحی که به وضعیت تحصیلکرده های آن موقع گفته می شد که در خدمت سربازی به علت داشتن محکومیت زندان سیاسی آنها را به جای افسر وظیفه سرباز صفر می کردند و به پادگانهای بد آب و هوا و دور افتاده تبعید می کردند) در پادگان آموزشی چهلدختر شاهرود در جمع تبعیدیان با رضا که قبل از من آنجا تبعید شده بود آشنا شدم روزی صحبت از فعالیتهای حسینیۀ ارشاد و شریعتی افتاد و روی اختلافات و اشتراکات نظرمان بحث می کردیم. آنجا ما همه  مان روی سینه مان اسممان را با  قید «لیسانسیۀ وظیفه» می نوشتیم تا بدانند که ما خلع درجۀ افسری شده ایم. من با آنکه اسم او را روی سینه اش می دیدم هرگز باورم نمی شد که این همان رضا دانشور نویسنده و نمایشنامه نویس می باشد که قبلا با نامش آشنا بودم فکر می کردم یک مشابهت اسمی است (ولی دوستان غیر مذهبی و مارکسیست با او و کتابهایش آشنا بودند و او را همانجا می شناختند). من در این بحثهایمان از نمایشنامۀ ابوذر که در حسینیۀ ارشاد به نمایش در آمد به عنوان دفاع از حسینیۀ ارشاد و فعالیتهای آنجا و دکتر شریعتی که داستان فراموش شده مبارزۀ ابوذر با حاکمیت عثمان را در تاریخ شیعه و اسلام احیا و مطرح کرده بود خیلی تعریف کردم و قسمتهایی از نمایشنامه را که حفظ بودم خواندم و از قلم رضا دانشور تعریف می کردم ولی شادروان رضا هنوز نمی گفت من همان نویسندۀ این نمایشنامه هستم آخرش گفت ببین همۀ این چیزهایی را که گفتی من می دانم من خودم آن نمایشنامه را نوشته بودم من همان رضا دانشور هستم!! که ناگهان به روی سینه اش که نوشته بود: «لیسانسیۀ وظیفه رضا دانشور» خیره شدم و با حالت شوک گفتم: راستی تو همان رضا دانشوری؟! با محبت و تواضع خندید و گفت آره همان هستم و بقیۀ نمایشنامه را خودش برایم خواند. بعد دیدم دوستان غیر مذهبی ام او را می شناختند و با کتابهای دیگرش که من ندیده بودم آشنا بودند و پیشش از آن کتابها مخصوصا «نماز میت» تعریف می کردند و وقتی شنیدند که من نمی شناختم کلی خندیدند.

    واقعا رضا آن قدر متواضع و مهربان بود با تصوری که آن زمان از یک شخصیت معروف داشتم در ذهنم نمی گنجید که این همان رضا دانشور نویسنده و نمایشنامه نویس باشد با آنکه آن موقع 28 سالش بود آثار و کتابهایش در محافل روشنفکری چپ خوانده می شد و شناخته شده بود.

    افسوس و صد افسوس که بعد از درگذشتش فهمیدم در پاریس بوده و اینهمه سالها که در پاریس بودم از وجودش در اینجا دومین تبعیدگاهمان اطلاع نداشتم (تا سال 68 که درتشکیلات رجوی در اور سور اواز بدون ارتباط با ایرانیان دیگر بودم و اخیرا هم که بعد از 23 سال از عراق به فرانسه برگشتم همه اش آوارگی کشیدم و مشغول کارهای تجدید پناهندگی!).

    روانش شاد و نام و یادش هماره در تاریخ فرهنگ و ادب مبارزاتی و آزادیخواهانۀ مردممان جاودان باد.

    درگذشت این نویسنده و چهرۀ برجستۀ هنر و ادبیات معاصر میهنمان را که بیشتر عمرش را در زندان و تبعید در مبارزه علیه دو دیکتاتوری شاه و شیخ سپری کرد به خانواده و دوستان و دوستدارانش بویژه دوستان عزیزی که آن سالها (چهل سال پیش) با او هم تبعیدگاه بودیم و دنیایی خاطرۀ تلخ و شیرین با او داریم تسلیت می گویم.

    نوشتن دیدگاه


    تصویر امنیتی
    تصویر امنیتی جدید

    محبوب‌ترین مطالب (رونوشت)