• امروز جمعه, 31 شهریور 1396 - Fri 09 22 2017
  • پیوند رهایی

    شرح زندان و شکنجه در فرقۀ رجوی از زبان یکی از قربانیان و شاهدان عینی

    شرح زندان و شکنجه در فرقۀ رجوی از زبان یکی از قربانیان و شاهدان عینی

    (شرح مفصلتر این نوشته درکتاب «سراب آزادی» نوشتۀ خانم مریم سنجابی آمدهاست)

    به قلم خانم مریم سنجابی عضو جدا شدۀ شورای رهبری سازمان مجاهدین

         

    چون من یکی از قربانیان و شاهدان عینی این دوران مخوف بودم به شرح آن روزهای سخت می پردازم.

    اواخر سال ۷۳ بود و در آنزمان من حدود  ۸سال بود که به سازمان پیوسته بودم و در رده تشکییلاتی مسئول ستاد مسئولیت یک یگان حفاظتی ساختمان های شهری سازمان در بغداد و همزمان مسئولیت مالی و امور دفتری مسئول کل حفاظت مقر بغداد را بعهده داشتم

    با ۸سال سابقه و مسئولیت حساسی که داشتم اساسا فکر نمیکردم که مورد شک و سوظنی در سازمان قرار بگیرم و بخاطر کارها و مسئولیت هایم گاه در روز تا ۱۸ ساعت مشغول کار بودم

    در یکی از همین روزها فرمانده ام به نزد من امده و گفت برای یکسری امور مالی و دفتری بایستی به قرارگاه اشرف بروم با اینکه دران روزها تا حدودی در جریان گم شدن و کم شدن برخی نفرات بودم و میدانستم موضوعی به اسم شک کردن به نفرات و تحقیق پیرامون انها پیش امده ولی اساسا فکر نمیکردم در رابطه با خودم نیز چنین اتفاقی بیفتد ولی ازانجا که همواره در سازمان بدون چون و چرا از همه اوامر اطاعت میکردیم بلافاصله اماده رفتن به اشرف شدم هنگام سوار شدن به خودرو متوجه شدم برخلاف روال معمول که همواره یک کلت و کلاش به همراه میبردیم یکی از مسئولین سازمان به نام پری بخشایی نیز همراه من سوار ماشین شده و گفت نیازی به گرفتن سلاح نیست

    همانجا درحالیکه میدانستم این موضوعات کمی عجیب است و حدس زدم به من هم شک شده و لی چون خودم در آرامش بودم و فکر میکردم سوتفاهمی شده و با چند و سوال جواب موضوع حل میشود چیزی نگفتم وبه سمت اشرف حرکت کردیم

    بعد از رسیدن به اشرف برخلاف روال همیشگی که به یک محل مشخص شده میرفتیم پری بخشایی مرا سوار یک ماشین دیگر کرده و بدون هیچ توضیحی به سمت خیابان ۴۰۰براه افتادیم و ماشین وارد همان قلعه معروف و مخوف واقع در خیابان ۴۰۰ شد.

    بعد از اینکه درب های اهنی در پشت سرما بسته شد بسرعت و با ضرب و شتم مرا از ماشین پیاده کرده و به د رون اتاقی هل دادند پس ار ورود به اتاق محبوبه جمشیدی را دیدم که در پشت میزی نشسته بود و مرا بر روی صندلی نشاندند وی بلافاصله شروع به داد وفریاد و فحش و ناسزا کرده که تو نفودی هستی و ترا میکشیم و تا میخواستم حرفی بزنم با اماج سیلی و فحش روبرو بودم و بعد از چند دقیقه چشم مرا بسته و به اتاقی بردند وقتی مرا به داخل اتاق پرت کردند متوجه شدم ۵ خواهر دیگر نیز انجا بودندفریده علیزاده مژگان محمد زمانیزهرا احمدی که اسامی بقیه یادم نیست.

    تقریبا به مدت ۲۴ ساعت در شوک و ناباوری بودم و توان هیچ کاری نداشتم و فقط از وضعیتی که پیش امده بود گریه می کردم و نمیتوانستم باور کنم د ر سازمانی که با ان عشق و علاقه انرا انتخاب کرده ام و روزی امال و ارزو های من بوده اینگونه بلایی بسر من بیاورد.

    بعد از مدتی که دوستانم مرا دلداری دادند به خودم امدم و متوجه اطراف شدم در محلی قرار گرفته بودیم که فکر میکنم سه الی چهار اتاق دیگر داشت و در هر اتاق نیز تعدادی مثل ما را زندانی کرده بودند ما ۵-۶ نفر فقط می توانستیم همدیگر را ببینیم و هنکام بیرون رفتن از اتاق بر روی چشم های ما چشم بند زده و پشت هم ردیف کرده تا برای دستشویی و وضو گرفتن برویم.

    روزی سه بار درب های اهنی اتاق باز میشد و خارج از ان اجازه نداشتیم که در صورت نیار به بیزون برویم برای هر نفر نیز به مدت یک دقیقه بیشتر برای استفاده از دستشویی اجازه نمیدادند و اکر کسی دیر میکرد سزایش فحش و توسری بود هفته ای یکبار نیز ۵ دقیقه برای استحمام به ما وقت میدادند.

    بعد از حدود یک هفته ما را به اتاق د یگری بردند که در ان اتاق حدود ۳۰ نفر می شدیم یکسری اسامی علاوه برا سامی فوق که یادم است عبارتند از:

    مهری سعادتمعصومه ترابیفاطمه مهرنیافتانه عوض پورعفت نجاتیفریبا فروغیمهین لطیفناهید سعادتپروانه یزدیان و

    در محل های دیگر خواهران از جمله مرضیه نوریمرضیه رضاییمریم ترابیفرح حاتمیانطوبی بزرگمهرمیترا ایلخانیمینا جهانی فاطمه علیزادهصغری خان محمدی و…. بودند.

    حدود یک ماه این شرایط طاقت فرسا ادامه داشت تا اینکه مجددا ما را به محلی دیگر منتقل کردند.

    در این مدت زندانبان های ما عبارت بودند حشمت تیفتکچیناهید صادقی و کبری حسن وند که در هر تردد به بیرون اتاق با فحش و ناسزا و توسری انان روبروبودیم و تا این زمان من کس دیگری را ندیده بودم در اولین روزهایی که به محل جدید منتقل شدیم صبح یکی از روزها مرا صدا زده و درحالیکه چشم ها و دست هایم را بسته بودند به یک اتاقی منتقل نمودند در ان اتاق یکی از زنان مجاهد به نام فاطمه خردمند در پشت میزی حضور داشت و از من خواسته شد که انجا سرپا بایستم وی شروع به سوال وجواب و بازجویی از من نمود وی با فحش و ناسزا شروع کرد که من اعتراف کنم که نفوذی بوده و خودم و برادرم را دولت ایران به قصد نفوذ به داخل سازمان فرستاده است با شنیدن این حرف ها ازانجا که اینقدر برایم غیر منتظره و عجیب و غریب بود به وی اعتراض کردم که این واقعیت ندارد و مگر میشود درحالیکه برادرم در سازمان قربانی شده و خودم نیز به مدت ۸سال است در سازمان هستم و از همه چیزم در این راه گذشته ام نفوذی باشم و لی حرفهای من فایده ای نداشت و اساسا به حرفهای من توجهی نمیکرد و مرا در زیربارانی از مشت و لگد گرفت و با پوتین نظامی از نوک پا تا فرق سرم را لگد مال میکرد در روزهای بعد این وضعیت فجیع تر شده و پس از ۵ دقیقه اول که حرفهایش را تکرار میکرد شروع به کتک زدن من می نمود و ساعت ها مرا ایستاده و رو به دیوار نگه میداشت وقتی که دیگر توان ایستادن نداشتم مرا به زمین انداخته و با پوتین هایش تمام بدنم از جمله صورتم را لگد مال میکرد که در یکی از روزها لبم دچار پارگی و خونریزی شدید شد که نه تنها هیچ مداوایی انجام نشده وبخیه نزدند پس از سالیان ان اثر ان همچنان بر روی لبم باقی است.

    در یک روز دیگر آنچنان مثل وحشی ها به من حمله ور شد که قصد شکاندن دستم را داشت و دیوانه وار دستم را می پیچاند که بشکند که با مقاومتی که کردم موفق به این کار نشد ولی عسب های دستم آسیب جدی دیدند و تا چند سال در دست راستم بیحسی داشتم ولی همچنان اثار درد و علائم ان در من باقی است.

    این وضعیت حدود ۱۰ روز ادامه داشت و در این حین مرا از بقیه جدا کرده و به یک سلول انفرادی برده بودند که در ان فقط یک تخت وجود دشت و کف زمین پر از خاک بود و به من گفته میشد هر وقت که صدای باز کردن قفل را شنیدی بایستی بلافاصله از جایت بلند شده و خبر دار بایستی و برای اذیت کردن و ایجاد وحشت و شکنجه من از شب تا صبح چند بار با سروصدای زیاد درب اتاق را باز کرده و اگر قبل از ورود نفر نگهبان در حالت ایستاده وخبر دار نبودم یک فصل کتک دیگر میخوردم.

    درطی روزها نیز مرا به محلی دیگربرده و وادارم میکردند رو به دیوار ایستاده و یا تا کمر برای ساعت ها خم شوم تا جاییکه حالم بهم خورده و بالا می اوردم و مرا سپس برمیگرداندند.

    یک روز نیز شهین حائری و سعیده شاهرخی و چند نفر دیگر که نتوانستم مشاهده کنم مرا کشان کشان به محلی برده و دست و پای مرا بسته و به شیوه رایج شلاق زدن/ به کف پایم و تمام بدنم با یک وسیله پلاستیکی شلاق میزدند تا جاییکه از هوش رفتم که بعد از ان اب بر روی سروصورتم ریخته و مجددا مرا به هوش اورده و دوباره شروع به زدن میکردند تا اینکه مجدد بیهوش شدم و وقتی به هوش امدم خودم را در همان سلول دیدم پس از این ده الی دوازده روز طاقت فرسا و شکنجه های متوالی دیگر مرا به نزد بقیه نبرده و مجددا به همان محل قدیمی واقع در خیابان ۴۰۰ برگرداندند.

    در انجا در اتاقی تنها بودم حوالی غروب بود که بتول یوسفی که فکر میکنم کمی به مسائل پزشکی وارد بود را آوردند که مرا معاینه کند در ان لحظه که خودم نیز از مشاهده بدنم به وحشت افتادم متوجه شدم تمام بدنم از جمله پاها و دستانم کبود و سیاه و ورم کرده و زخمی بود که البته بدون هیچ گونه مداوایی اتاق را ترک کرده و رفت بعد از گدشت چند روز دیگر یک روز لیلا سعادت به اتاق امده وبرای من یک دست لباس تمیز اورد و ماشینی اورده و با اسکورت ۴- ۵ نفر مسلح و همرا با یکی دیگر از خواهران بنام انسیه نوید مرا به بغداد بردند

    در انجا مرا به اتاقی برده و دو سه روز در انجا در وضعیت عادی نگه داشتند و دیگر از کتک و فحش و ناسزا خبری نبود در طی ان مدت نوار جدیدی از نشست مریم رجوی با اعضای سازمان که در پاریس ضبط شده بود برای من گذاشتند و به این ترتیب فهمیدم مجددا بند جدیدی را اعلام کرده اند بنام بند فردیت یا بند ف که محتوای این بود همه نفرات بعلت فردیت ممکن است همه سوابق و وضعیت خودرا قبل از سازمان بیان نکرده باشند و با سازمان ناصادق بوده باشند از جمله نفراتی که ممکن است به زندان رفته و همکاری کرده باشند یا مشکلات و مسائل خاصی در جامعه داشته اند و بایستی در طی این بند جدید همه مجد د انقلاب کرده و همه انچه که از سازمان پنهان نگاه داشته اند را بیان کنند.

    البته این سری نشست ها نیز در درون سازمان بعدا متوجه شدم که