اخبارروز

خاطراتی از عراق (8) - سؤالهای پسر رجوی و جام زهر خروج از عراق

  • پرینت

Résultats de recherche d'images pour « ‫رضا صادقی جبلی‬‎ »خاطراتی از عراق (8)

سؤالهای پسر رجوی و جام زهر خروج از عراق

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

بالاخره بعد از سی سال پروندۀ سازمان مجاهدین و به اصطلاح ارتش آزادیبخش ملی ایران! در عراق بسته شد و رجوی جام زهر خروج از عراق را در نهانگاه غیبت کبری و همیشگی اش سرکشید یعنی جام زهر عقب نشینی از «جوار خاک میهن» و «خاک مقدس عراق و پناهندگی به امام حسین و حضرت عباس» (به قول خودش) به خاک «بورژوازی» اروپا!.

از فردای سی خرداد 60 و اعلام جنگ مسلحانه تا همین امروز هر آنچه رجوی گفت و تحلیل کرد نه تنها واقعیت نداشته و آنچه می گفت روی نداد بلکه 180 درجه عکس آن به وقوع پیوسته است.

همگی به یاد داریم که در سال 60 یعنی 35 سال پیش می گفت حداکثر 6 ماهه رژیم را سرنگون خواهیم کرد! حال، تاریخ و تکامل را بنگر که با  رجوی چه کرد. اول غایب شد آنهم نه یک روز و یک ماه بلکه 13 سال و بعد هم توسط وحشی ترین و جانی ترین آدم نما و رژیم ضد ایرانی یعنی آل سعود «مرحوم» اعلام شد.

در تمام این سالها در عراق رجوی از سرنگونی رژیم توسط جنگ آزادیبخش نوین صحبت میکرد و تحلیل های عجیب و غریب و تابلوهای اجغ وجغی ترسیم می کرد که جز توهم و خود بزرگ بینی چیزی نبودند.

 بعد از ازدواج با مریم قجر و به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک هر چند وقت یک «بند» به اصطلاح «انقلاب مریم» را اختراع میکرد و نشستهای طولانی و اجباری برای ورود به آن می گذاشت. حالا یا مجاهد باید خودش  وارد شود یا به قول آقا «جمع» به زور واردش میکند و او را به اصطلاح ساختگی خودش «می انقلاباند»!!. باور کنید این «بند»ها پایان هم نداشت و برای ما که آنجا بودیم بعد از مدتی به یک شکنجه شدید روحی و بعد هم برای کسانی که خودشان به اصطلاح وارد این «انقلاب» نمی شدند شکنجۀ فیزیکی هم بود که سالیان ادامه داشت. البته ما در ابتدا با اعتقاد وصف ناپذیری از آنجایکه کلا با جهان بیرون قطع شده بودیم تصور میکردیم که این واقعا بهای ازادی خلق قهرمان ایران است!! و ما بعنوان فرزندان این مرز و بوم بایستی با ورود به «انقلاب مریم»! به عهد خود با آنها وفا کنیم!! و به قول رجوی باید «مریمی»! بشویم یعنی مثل همسر حضرت ایشان و به آن اندازه به او عشق بورزیم!! تا رژیم سرنگون شود و مردم ایران آزاد شوند!!! ولی آیا واقعا این تحلیلها و استراتژی و «ایدئولوژی» درست و واقعی بود که بعد از سی سال و سی و پنج سال نتیجه اش این شد؟

انهمه ترور و بمب گذاری و کشته شدن هزارها انسان و ...... ورود به عراق و پیمان برادری رجوی و صدام این ضد ایرانی جانی هم یکی دیگر از لکه های ننگ بر پیشانی رجوی بود و مهمتر اینکه رجوی پیام داد که اشرف مرز سرخ است و بایستی تا شهید شدن تمامی مجاهدین بر سر آن بایستیم چون خروج از اشرف و عراق خواست رژیم است و این یعنی نابودی مجاهدین.

این مرز سرخ بودن اشرف برای بسیاری از ما مایۀ شگفتی بود که با تمام صحبتهای قبلی رجوی در تضاد بود. یادم است در یکی از نشستها رجوی یکی از دلایل ضربه خوردن حزب دموکرات کردستان و کلا جنبشهای منطقه ای را چسبیدن به زمین می دانست و اینکه همه چیزشان را از عشیره و زمین میگیرند و  با ترک آن جنبش هم از بین می رود. البته رجوی این را نمی گفت که انها لااقل در زمین و کشور خود بودند ولی این چه ربطی به زمین وکشور عراق دارد؟!. اشرف اسمش ایرانی بود ولی خاکش عراقی!.

حتی مصطفی (محمد) رجوی فرزند مسعود رجوی هم در نشستی بلند شد و این سئوال را مطرح کرد که چرا بایستی خاک عراق برای ما مرز سرخ باشد و آیا معنی مرز سرخ را می فهمید؟ و گفت: «اگر دولت عراق یا آمریکا از ما خواست اینجا را ترک کنیم آیا بایستی با انها وارد جنگ شویم؟ چون این معنی مرز سرخ است و اگر جواب مثبت است چرا سلاح هایمان را تحویل دادیم؟ و الآن چگونه بایستی از این مرز سرخ حفاظت کنیم؟ و مهمتر اینکه مگر همیشه نمی گفتید سلاح مجاهد مرز سرخ است؟ و ادامه داد به نظر من این یعنی خودکشی جمعی و من این را قبول ندارم»!...

در تمام مدتی که محمد صحبت می کرد سکوتی عجیب در سالن برقرار بود و مژگان پارسایی و صدیقه حسینی هم زبانشان بند آمده بود چرا که وی درست می گفت و این حرف او در ذهن همه بود ولی کسی جرأت نمی کرد آن را به زبان بیاورد.

 رجوی همیشه بقیه اپوزیسیون ایرانی را اینچنین مورد خطاب قرار می داد: این به اصطلاح اپوزیسیون دکه و دکانی بیش نیست که چند ساعت در روز یک سری پای منقل در خارجه می نشینند و پز ضد رژیم می دهند و کسی که سلاح نداشته باشد و در کنار مرزهای ایران نباشد که نمی تواند رژیم سرنگون کند و فقط مزخرفات تحویل هم می دهند تا پیر و پاتال شوند و همانجا در خارج هم بمیرند و دفن شوند!.

خوب، ولی الآن اپوزیسیون واقعی یعنی جناب رجوی و فرقه اش که قرار بود «آتشها بر فراز کوهستانها» بیفروزد و از خاک عراق و به اصطلاح او «منطقۀ مرزی» و «جوار خاک میهن» (برای پرهیز از به کار بردن کلمۀ عراق که به قول خودش نزد ایرانیان جزام بود) رژیم را سرنگون کند و این همه سالیان تکرار می کرد: «چو اشرف نباشد تن من مباد»! و«اشرف وطن ما است»! و«اشرف خودش یک دولت مستقل در استان دیالی عراق است»!!! کجاست؟ و کجا قرار دارد؟ آن هم بعد از به کشتن دادن این همه انسان بی گناه و بی سلاح!...

البته این شکست آشکار استراتژی و خط و شعار اصلی، بنا به ادعا و عادت همیشگی رجوی «پیروزی بزرگ»! و بلکه «بزرگترین پیروزی»!!! دیگری! در مقابل رژیم محسوب می شود! مانند بقیه «پیروزیها»!! یی که رجوی از سی خرداد به بعد همیشه اعلام کرده! که همه اش ابراز خوشحالی از این بوده و می باشد که رجوی دستگیر نشده و رژیم نتوانسته او و دیگر سران فرقه اش را گیر بیاورد و بکشد!! عجب «پیروزی» وخوشحالی چون سرنگون نشدیم!! دوستان همه یادشان هست که رجوی چقدر خودش برای توجیه ولاپوشانی شکست عملیات فروغ و دادن آنهمه تلفات سنگین و منحرف کردن اذهان از این شکست از همین ترم استفاده می کرد و می گفت: «اینهمه جنجالی که رسانه های رژیم مبنی بر پیروزی نیروهای سپاه و بسیجش بر ما راه انداخته در حقیقت ابراز خوشحالی از این است که سرنگون نشده اند»!!! حال باید گفت حضرات! آیا یاوه سرایی «بزرگترین پیروزی» شما نیز که «رژیم نتوانست همۀ ما را در لیبرتی بکشد» در حقیقت از نوع همان «ابراز خوشحالی» رژیم نیست؟ با این تفاوت که رژیم آن موقع واقعا بر ما پیروز شد و ما شکست خوردیم چون استراتژی عملیات رسیدن به تهران بود که وقتی استراتژی محقق نشد این را می گویند «شکست» و اصلا تعریف شکست همین است یعنی محقق نشدن استراتژی تعیین شده؛ ولی اگر استراتژی تعیین شدۀ رژیم کشتن همۀ شما در لیبرتی می بود چرا سفیر رژیم از قبل اعلام کرد که تا 45 روز دیگر لیبرتی تخلیه می شود؟

 این طبل و شیپورهای «پیروزی» را در مثلهای شیرین فارسی می گویند آواز خواندن در تاریکی یا فرافکنی و با سیلی صورت زرد و رنگ باخته را سرخ نگه داشتن!...