• امروز جمعه, 31 شهریور 1396 - Fri 09 22 2017
  • پیوند رهایی

    خاطراتی از تشکیلات مجاهدین در عراق (1)

    Résultats de recherche d'images pour « ‫عبد الکریم ابراهیمی‬‎ »خاطراتی از تشکیلات مجاهدین در عراق (1)

    خودكشى سعيد سيدمراد در آخرين مأموريتهاى راهگشايى

    نوشتۀ عبد الکریم ابراهیمی عضو قدیمی جداشدۀ فرقۀ رجوی

     

    سعيد سيد مراد يكى از افراد زبده و قديمى سازمان بود كه در نقش أفسر اطلاعات و عمليات و در طراحى آتش توپخانه اى ارتش به اصطلاح آزاديبخش نقش اساسى داشت و در عملياتهاى موسوم به راهگشايى يكى از بهترين فرماندهان تيم هاى اعزام كننده بود و مأموريتهاى مهم عبور از مرز به او سپرده ميشد. سال ١٣٧٩ اخرين مأموريتهاى داخل يعنى ترور و بمبگذارى و خمپاره زنى در شهرها بود . سعيد آن شور حال و رمق و توان گذشته را نداشت و هميشه در خود و گوشه گير شده بود ديگر با نفرات پائين تر تشكيلات گرم نميگرفت و در يك كلام متناقض تمام عيار شده بود و كسى هم از اين سِر خبرى نداشت كه چرا سعيد سيدمراد به اين وضعيت افتاده است او كه همه چيز برايش فراهم بود و سازمان روى او حساب ويژه باز ميكرد و در چشم همه هم به اصطلاح "نامبر وان" (فرد شماره یک) قرارگاه حبيب در بصره در شكل يك فرمانده واحد عملياتى بود كه مأموريت اصلى و خطرناك عبور از مرز به او سپرده ميشد.

    يك روز ظهر من در پست نگهبانى ضلع شمال شرق قرارگاه حبيب بودم و تازه پستم شروع شده بود كه يك نفر آمد و گفت من جاى شما آمده ام شما برويد مثل اينكه كارت دارند وقتى رفتم سمت اتاق كار يوسف نبى پور داشت ميامد مرا زودتر ببرد و بدون سلام و عليك گفت برويم اتاق خواهر پروين (پروين صفايى) فرمانده قرارگاه حبيب ، يك ماموريت مهم داريم كه تيم سعيد صيد مراد بايد از ميدان مين عبور دهيم . ياد آورى اينكه يوسف نبى پور فرمانده يگان مهندسى مركز ما بود و مسئوليت داشت واحد عملياتى را از ميدان من عبور دهد . وقتى وارد اتاق فرمانده قرارگاه شدم واحد سعيد توجيه شده بود و فقط من را به خاطر يادآورى مهم اين مأموريت خواسته بودند كه با همراه يوسف نبى پور تيم سعيد را از ميدان مين عبور دهيم و برگرديم . 

    از آماده سازيها كه دو ساعت فرصت داشتيم تا از قرارگاه حركت كتيم معلوم بود كه يك مأموريت فوق العاده مهمى است.

    هنگام حركت با دو تا خودرو و از می رفتيم كه من راننده يكى از وازها بودم قبل از استارت زدن خودرو يك دفعه سر و كله جلاد مهوش سپهرى معروف به نسرين خون آشام كه در جايگاه مسئول اول سازمان قرار داشت  و از روز قبل براى نظارت و فرماندهى و توجيه واحد به قرارگاه حبيب آمده بود، پيدا شد  و  مأمويتهاى مهم مستقيما زير نظر خودش انجام ميداد آنجا پروين صفايى ، زرى كه افسر عمليات قرارگاه بود و واحد سعيد ،  يوسف و من  ديگر كسى نبود،  نسرين خطاب به سعيد تأكيد كرد كه اين مأموريت فقط به اين خاطر به سعيد سپردم كه سازمان و رهبرى تأكيد زيادى روى دقت عمل و انجام تام و تمام آن دارند و بايد صد در صد و بدون شكاف با موفقيت انجام شود و اگر اين مأموريت لو برود و موفق نشويد هيچ كدامتان حق برگشت به قرارگاه را نداريد . من خودم واحد سعيد را كاملا توجيه كردم و به مأموريتشان واقف هستند تيم يوسف هم بايد از زبان خودم اين تأكيد را ميشنيد و الان هم سوار شويد و حركت كنيد ، واحد پشتيبان ديرتر حركت ميكنند و موقع برگشت از طريق بيسم اطلاع داده ميشود كه به آنها محلق شويد.  سپس ما سوار شديم كه مجدداً به سعيد گفت اگر مأموريت با موفقيت انجام نشود نباید زنده بر گرديد.

    ما با دو خودروى واز حركت كرديم  مستقيما تا خط يك عراق با واز رفتيم هوا تاريك شده بود در مختصات مورد نظر پياده شده و منتظر واحد پشتيبان شديم كه وازها را تحويل بگيرند بعد از يك ساعت واحد پشتيبان رسيد همه بجز سعيد از خاكريز يك عراق رد شديم و نفرات پشتيبان را نديديم سعيد آخرين هماهنگى را با تيم پشتيبان كرد و به ما ملحق شد .

    مأموريت از معبر "D12" شمال جاده شلمچه انجام ميشد ، شب مهتابى بود و ديد خوبى داشتيم از خط يك عراق تا ميدان مين نزديك به هفتصد متر فاصله بود،  نرسيده به ميدان مين يك كانال آب قرار داشت كه سمت غرب كانال يعنى سمت عراق ، چند لإيه سيم خاردار حلقوى و موانع كند كننده وجود داشت از اين موانع به سلامت رد شديم از كانال هم عبور كرديم كه تا بالاى زانو آب بود ، ميدان مين بعد از كانال آب به فاصله چهل مترى شروع ميشد. زمين دشتى و هموار بود ما به لبه جلويى ميدان مين رسيديم دنبال پيدا كردن گذرگاه بوديم كه از سمت جنوب كنار كانال آب صداى دو نَفَر شنيده ميشد كه با هم صحبت ميكردند و به سمت شمال مى آمدند سعيد فرمان داد در جايمان بنشينيم فرصتي وجود نداشت زمين هموار بود اگر بيست متر ديگر جلو مى آمدند مارا مي ديدند لذا سعيد گفت بلند شويد و از كنار كانال به سمت شمال برويم تا ما را بيدا نكردند شايد جلوتر خاكريز يا گودالى پيدا شود و در حين راه رفتن گفت لو رفتن مرز سرخ است.

    همچنان كه ميرفتيم دو نفر هم به سمت شمال مى آمدند ما رسيدم به يك سيم خاردار كه نميشد جلو رفت بايد ميرفتيم روى بلندى كانال كه انوقت ديده ميشديم لذا سعيد گفت همينجا توى سينه كش خاكريز كانال دراز بکشیم بعد از يك دقيقه نشده دو نَفَر گشت مرزی نیروی انتظامی رسيدند بالاى سرمان و ايست دادند كه خود سعيد بلافاصله شليك كرد و درگيرى شروع شد همه شروع به شليك كرديم يكى از گشتى ها تير خورد و همانجا افتاد رفتيم بالاى خاكريز ديديم فقط يك نَفَر است نَفَر دوم سالم در رفته است يك دفعه سعيد داد زد برگرديد قرارگاه الان شما را محاصره ميكنند بعد از چند ثانيه خودش افتاد روى زمين ما فكر كرديم تير خورده است در همين حين كه با جسد سعيد كلنجار ميرفتيم كه چطور برگردانيم و از كانال عبور بدهيم ذهن همه مشغول و درگير بود من و يكى ديگر از بچه هاى تيم به اسم پرويز دو تا پوتين او را گرفته و از لبه كانال بالا كشيديم سعيد سنگين بود نميشد حمل كرد با هر زورى بود او را از كانال عبور داديم يوسف مسئوليت تماس با قرارگاه و نيروى پشتيبان داشت و اصلا به مشكل ما توجهى نكرد به موانع خاردار كه رسيديم شليك از چپ و راست شروع شد سعيد را همانجا گذاشتيم و پانزده متر از موانع انطرف تر يك خاكريز كوتاه بود پشت آن موضع گرفتيم كه تير و تركش آرپي جى به ما اصابت نكند و منتظر فرمان از قرارگاه و تعيين تكليف بوديم. قرارگاه اصرار داشت كه حتما بايد جسد را با خودمان برگردانيم اما شدنى نبود من با سينه خيز آخرين بار به بالاى جسد برگشتم جى پى آس و نقشه و ..... را از داخل جليقه اش در آوردم هر چه براندازش كردم جايى خون نبود و زخمى در بدن نداشت نيروهاى رژیم داشتند به ما نزديك ميشدند كه پرويز داد زد برگردید الان أسير ميشويد كه بلافاصله برگشتم يوسف وضعيت سعید را از من پرسيد گفتم من هرچه بدنش را گشتم نه خونى و نه زخمى ديدم او سیانورش را خورده است و می بینی که دهانش کف کرده. يوسف عصبانى شد و همينطور كه با قرارگاه در تماس بود و آنها اصرار می کردند كه جسد را برگردانيد، يوسف می گفت كريم هم از كنار جسد آمد پيش ما الان ماهم درگير ميشويم تا شهيد شويم بالاخره اتاق عمليات قرارگاه قانع شد بدون درگيرى عقب بكشيم و جسد سعيد را همانجا جا گذاشتيم و عقب نشينى را در ميان آتش گلوله و آرپي جى شروع كرديم و خوشبختانه به هيچكدام از ما در عقب نشينى آسيبى نرسيد و به عقب برگشتیم.

    در خط يك يوسف  گفت هيچكس حق نداره در اين باره با هم حرف بزنه و حتى كسى حق نداره موضوع را به نفرات پشتيبان بگويد من خودم هستم نياز باشه جواب ميدهم.

    صبح به قرارگاه رسيدم همه از اين حادثه ناراحت و بهم ريخته بوديم همينكه از خودرو پياده شديم زنهاى ستادى احاطه مان كردند و گفتند سلاح ها و تجهيزات را داخل خودرو بگذارد سريعا برويد اتاق ستاد ، ما هم همين كار را كرديم در اتاق ستاد نشستيم و زرى كه أفسر عمليات بود آنجا پيش ما نشسته بود كه با هم حرف نزنيم بصورت تكى و جداگانه  صدا ميزدند كه پيش پروين برويم وقتى نوبت من شد وارد شدم نسرين با پروين بودند ، من روى يك صندلى نشستم و شرح ماجرا را از من خواستند من هم جريان را از الف تا ياى توضح دادم و جريان بررسى بدن و عدم وجود خون و زخم را گفتم كه نسرين برآشفت و گفت تير توى دهنش خورده و از پشت سرش درآمده و در جا شهيد شده گفتم خواهر من پشت سرش را كاملا ديدم و لمس كردم چنين نيست كه به من گفت تو اشتباه ميكنى و فعلا برويد استراحت كنيد،  حق نداريد اصلا به هيچكس حتى همين خواهر پروين چیزی در این مورد بگویيد پيش من حرف زديد تمام و ديگر نيازى نيست جايى حرفى بزنيد فقط بعد از استراحت حتما گزارش را مفصل بنويس من امشب ميروم بايد تا شب به دستم برسد و پس فردا هم توى همين قرارگاه مراسم با شكوهى براى سعيد ميگيريم كه در شأن او باشد. 

    مراسم واقعا با شكوهى گرفته شد و زندگى نامه مبارزاتى سعيد و نحوه شهادتش را خواندند واقعا سرم صوت كشيد از اين دروغ بزرگ كه سعيد چندين نفر از پاسدارها را كشته و خودش سرفرازانه با تير دشمن به شهادت ميرسد يادش بخير و راهش پر رهرو باد.!

    همين دروغ بزرگ ذهن من را گرفته بود و سخت مشغولم كرده بود ، واقعيت اين بود كه سعيد نه تير خورد و كشته شد بلكه چون عنصر تشكيلاتى بود و نسرين تأكيد كرد كه اگر مأموريت لو برود خودتان هم برنگرديد سعيد قرص سيانورى كه از خط يك زير زبان گذاشته بوديم در دهن خود شكاند و خودكشى كرد و اين جنايتكاران و سران سازمان نميخواستند كسى متوجه اين قضيه شود و اين تناقض همچنان مرا اذيت ميكرد تا يك روز با يكى از اين مسئولين كه زياد با سعيد چفت بود بحث را باز كردم زيرا اون هم مسأله دار شده بود و وضعيت تشكيلاتى خوبى نداشت و در جواب به من گفت خيلى ها از جمله مرحوم سعيد از عملياتها و ترور در داخل ناراضى بودند كه اين چند سال وقت سازمان صرف اين مأموريتها شد ولى حاصلى جز پس رفت براى ارتش نداشته است و سعيد درگير همين مسأله بود و به همين دليل خودش را راحت كرده است بعد به من گفت مواظب خودت باش كه به كسى نگوييد كه درز پيدا كند و آنوقت مرگ ناخواسته خودت را رقم بزنيد .

     

    نوشتن دیدگاه


    تصویر امنیتی
    تصویر امنیتی جدید

    محبوب‌ترین مطالب (رونوشت)