• امروز جمعه, 31 شهریور 1396 - Fri 09 22 2017
  • پیوند رهایی

    درسیاهچالهای رجوی چه گذشت؟ (1)

    درسیاهچالهای رجوی چه گذشت؟ (1)

    نوشتۀ محمد رزاقی از اعضای قدیمی سازمان مجاهدین خلق

    وبلاگ رزاقی، بیست و ششم ژوئن 2011
    http://www.razaghi13.blogfa.com/post-195.aspx

    امسال نیز مریم قجر شوی خود را با به اهتزاز در آوردن پرچم امریکا روی سن برگزار کرد که عمق مزدوری و وطن فروشی اش را طبق معمول به نمایش گذاشت.

    اما مریم قجر در این شو به روال ثابت از هر 4 گوشه جهان سخن گفت تا خود را بزرگ نشان بدهد؛ این بزرگ نمایی با دروغ وشیادی در نقطه ای به اوج رسید که مدعی شد زندان و شکنجه در درون تشکیلات فرقۀ مافیایی رجوی تهمتی بوده که به فرقه زده شده است! 

    من قبل از شروع نوشتن موضوع زندانها؛ شکنجه روحی و جسمی ؛ کشته شدن نفر بر اثر شدت شکنجه های وارده توسط شکنجه گرهای فرقه رجوی و به دستور خود رهبر فرقه یعنی مسعود رجوی در قرار گاه اشرف از همین جا اعلام میکنم که حاضر هستم با همین خانم مریم قجر با حضور تمامی رسانه ها و شخصیتهای سیاسی ایرانی و نمایندگان احزاب و سازمانهای سیاسی و همچنین با حضور نمایندگان عفو بین الملل؛ دیده بان حقوق بشر؛ نماینده حقوق بشر در سازمان ملل ؛نمایندگان اتحادیه اروپا و امریکا ؛ صلیب سرخ جهانی ؛ نمایندۀ دولت عراق و زندانیان سابق در سیاهچالهای رجوی وزندانیانی که توسط فرقه رجوی به زندان ابوغریب فرستاده شده اند... در رابطه با همین موضوع زندان در قرار گاه اشرف یک مناظره رو در رو داشته باشم یا با همین ترکیب برای بازدید از زندانهای پادگان اشرف و اثبات وجود زندان و شکنجه گاه و شکنجه گر در تشکیلات فرقه مافیایی رجوی به عراق و پادگان اشرف بروم تا سیه رو شود هر که در او غش باشد. 

    زندانهایی که رجوی در سال 73 برپا کرد در حد یک زندان معمول نبود که زندانی از حق و حقوقی مثل داشتن وکیل ؛ ملاقات؛ هوا خوری؛  مینیمم بهداشت ودرمان و... برخوردار باشد. رجوی در داخل اشرف که خودش یک زندان بزرگ بود سیاه چالهایی هم درست کرده بود که صدها نفر از اعضای قدیمی سازمان مجاهدین را در آن زندانی کرده و شکنجه می داد.

    در اوایل پاییز 1373 چندین نامه به مسئول وقت سررشته داری ارتش دست ساز رجوی به نام زهرا توکلی با نام مستعار خواهر نصرت نوشتم که خواهان خروج از سازمان هستم؛ وی هر بار مرا صدا میکرد و با چندین ساعت روضه خوانی می خواست که مرا از تصمیمی که گرفته بودم منصرف کند.

     بحث های زیادی داشتیم که هر کدام ساعتها طول می کشید ولی اخر هر بحث باز من روی تصمیم خودم برای خروج از سازمان تاکید میکردم و ایشان هم هر بار برای فرستادن یک بهانه می اوردند که ما نمی توانیم پاسپورت ترا تمدید کنیم ؛ یا عراق اردوگاه پناهندگان را جمع کرده از ما کسی قبول نمی کند اصلا ما امکان و پول فرستادن کسی را نداریم !

    اواخر در ماه 1373 بود که حسین اصفهانی یکی از شکنجه گران زندان اشرف بود تقریبا ساعت نزدیک 12 شب بود که در اسایشگاهی که خوابیده بودم به سراغم امد و بیدارم کرد و گفت خواهر نصرت کارت دارد و صدایت کرده و من هم بلند شدم لباس پوشیده به بیرون قلعه 900 که آن زمان مقر استقرار نفرات سررشته داری بود رفتم .

    همین که خواستم به سمت دفتر نصرت بروم دیدم جلوی درب ورودی یک جیپ تویوتا ایستاده که حسین اصفهانی گفت بیا سوار ماشین شو! پرسیدم که مگر نگفتی خواهر نصرت صدات زده؟

    حسین اصفهانی گفت نه می رویم یک جای دیگه کارت دارند! رفتم درب ماشین را باز کردم دیدم پشت فرمان یکی نشسته که هرگز او را در سازمان ندیده بودم و برایم نا آشنا بود؛ همین که نشستم حسین اصفهانی هم سوار جیپ شد بطوری که من وسط این 2 نفر قرار گرفتم.

    راننده نا آشنای جیپ به سرعت به سمت اسکان حرکت کرد. با اینکه مسیر خیلی کوتاه بود ولی سؤالات متعددی به ذهنم می زد که برای چی به این طرف میرویم؟ مرا به کجا می برند؟ در اسکان سابق که دفتری یا ستادی وجود ندارد. در ذهنم به دنبال این بودم که به کجا میرویم؟ جیپ در جلوی یک ساختمانی که دورش دیوار بود و ساختمان از بیرون دیده نمی شد توقف کرد و با زدن چند بوق درب بزرگ ان از پشت توسط نفری به نام مجید عالمیان باز شد.

    حسین اصفهانی از خودرو پیاده شد و چند لحظه با مجید عالمیان صحبت کرد و بعد بر گشت به من گفت پیاده شو و با مجید برو؛ من از خودرو پیاده شدم که بلافاصله حسین اصفهانی همراه آن مرد ناشناس با خودرویی که آمده بودیم از درب آن محوطه خارج شدند.

    من  جلوی درب ورودی ساختمان ایستاده بودم که دیدم مجید عالمیان با یک حالت عصبانی و داد زدن برگشت به من گفت برو تو فلان؛ .... (از نوشتن فحشهای رکیکی که به کار برد برای حفظ عفت کلام خوداری می کنم).

    همین که در را باز کردم وارد ساختمان شوم چند نفری بصورت غافلگیرانه ریختند به سرم و شروع کردند از هر طرف با مشت و لگد به زدن من همراه با فحشهایی که در هیچ چاله میدانی و از هیچ لمپنی هم شنیده نشده اما شکنجه گران رجوی با دست و زبان باز موقع زدن بکار می بردند. مشت و لگد بود که به سرو صورتم و با پوتینی که به پا داشتند به پاهایم و پهلویم فرود می آمد. من تقریبا به یک حالت بی حسی و بی جان زمین افتادم. شکنجه گران فرقه که مرا شکنجه می کردند حسن عزتی با نام مستعار نریمان؛ پرویز موسوی سیگاری نیا با نام مستعار فاضل ؛  بهرام جنت سرایی با نام مستعار مختار و مجید عالمیان بودند که در بدو ورودم به سیاه چال رجوی این شکنجه گران او تا حد مرگ کتکم زدند.

    شکنجه گران رجوی وقتی دیدند بی حس زمین افتاده ام کتک زدن را متوقف کردند و شروع کردند به بازرسی جیبهای لباسم که یک بسته سیگار نصفه و یک فندک بود با یک خودکار که انها را هم برداشتند و مختار گفت باید لباسهایم را دربیاورم و لخت شوم؛ من در حالت نشسته که نایی برای بلند شدن نداشتم لباس نظامی را که پوشیده بودم در آوردم که مختار و نریمان از زمین بلندم کردند وگفنتد رو به دیواربایستم که مختار با ددکتور دستی  ( وسیله بازرسی فاز یاب) از سر تا پا دوباره با ددکتور چک کرد بعد یک دست لباس زندان داد که آن را بپوشم. بعد مختار مرا به سمت در کوچکی برد که درب اول به صورت نرده بود و درب اصلی فلزی پشت درب نرده ای قرار داشت؛ مختار در را باز کرد و با زدن یک تی پا به من از پشت مرا به داخل سلول کوچکی انداخت که کف آن یک موکت نازک بود و یک پتو هم داخل سلول گذاشته بودند.... ادامه دارد

    کلیشه ادعاهای مریم قجر در ۱۸ ژوئن مبنی بر عدم وجود شکنجه در تشکیلات مجاهدین:

    Résultats de recherche d'images pour « ‫در سیاهچالهای رجوی چه گذشت؟‬‎ »

    نوشتن دیدگاه


    تصویر امنیتی
    تصویر امنیتی جدید

    محبوب‌ترین مطالب (رونوشت)