• امروز جمعه, 03 آذر 1396 - Fri 11 24 2017
  • پیوند رهایی

    در سیاهچالهای رجوی (2)- با دردهای وحشتناک شکنجه در سلول انفرادی اشرف

    درسیاهچالهای رجوی چه گذشت؟ (2)

    با دردهای وحشتناک شکنجه در سلول انفرادی اشرف

     

    نوشتۀ محمد رزاقی عضو قدیمی جدا شده از سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

     

    من از اینجا و از این طریق اعلام میکنم برای اثبات گفته هایم  در رابطه با موضوع زندانها، شکنجه روحی و جسمی؛ کشته شدن نفر بر اثر شدت شکنجه های وارده توسط شکنجه گرهای فرقه رجوی و بدستور خود پدر خوانده فرقه مسعود رجوی در قرار گاه اشرف و خودکشی برخی زندانیان در نتیجۀ فشارها و شکنجه ها از همین جا اعلام میکنم که حاضر هستم با همین خانم مریم قجر با حضور تمامی رسانه ها و شخصیتهای سیاسی ایرانی و نمایندگان احزاب و سازمانهای سیاسی و همچنین با حضور نمایندگان عفو بین الملل، نماینده حقوق بشر در سازمان ملل، نمایندگان اتحادیه اروپا و امریکا، صلیب سرخ جهانی وزندانیان سابق در سیاهچالهای رجوی وزندانیانی که توسط فرقه رجوی به زندان ابوغریب فرستاده شده اند... در رابطه با همین موضوع زندان در قرار گاه اشرف یک مناظره رو در رو داشته باشم یا با همین ترکیب برای بازدید از زندانهای پادگان اشرف و اثبات  وجود زندان و شکنجه گاه و شکنجه گر در تشکیلات فرقه مافیایی رجوی به عراق و پادگان اشرف بروم تا سیه رو شود هر که در او غش باشد.

    بیان این خاطرات برایم تداعی روزهای تلخی هست که یاد اوری ان خود هم بخشی از شکنجه ای است که هنوز هم جسم و روحم را آزار می دهد و نکته ای که این بار در نوشته ام میخواهم به آن اشاره بکنم اینکه زمانی که به زندان و سیاهچالهای فرقه رجوی منتقل شدم همین خانم زهرا میر باقری فرمانده یکان ترابری در سررشته داری بود که آن موقع محل استقرارمان قلعه 900 بود و محل کارمان سوله 11 بود و حتمآ خانم زهرا میر باقری که سالها است از این فرقه جدا شده است باید به یاد داشته باشد که ما چند نفر از یکان ایشان طی چند شب ناپدید شدیم که من بودم ؛ یونس سلیمانی؛ که بعدا مطلع شدم چند نفر ازهمین یکان همچنین از کل سررشته داری که بودیم به زندان منتقل شده ایم که با بعضی از آنها بعدا در سلول عمومی یکجا بودیم و همه  کسانی بودند که خواهان خروج از سازمان بودند و یا بطور جدی با خط و استراتژی و ایدئولوژی سازمان و مشخصآ با رجوی مخالف بودند.

    اما این به عهده خانم زهرا میر باقری است که صادقانه بگوید که سران فرقه چه دروغهایی را گفته بودند  امید وارم خانم زهرا میر باقری در این رابطه واقعیت را بیان بکند چون اگر ایشان هم نگوید من بعد از آزادی از زندان از طریق دوستان ام از موضوع با خبر شدم که در نشستها چه گفته بودند که در ادامه خاطرات به انها اشاره خواهم کرد.

    اما برگردم به خاطرات تلخ زندان انفرادی در فرقۀ رجوی :

    کف سلول انفرادی موکت نمدی نازک قهوه ای رنگ  پهن بود ودر گوشۀ سمت راست آن یک توالت با یک شیر آب به ارتفاع 30 سانتی از سطح زمین و یک شلنگ نیم متری بود و در سقف آن یک لامپ قرار داشت که ۲۴ ساعته روشن بود و تنها از روی مواد غذایی حدس میزدم که الآن صبح یا ظهر و یا شب است. اشل غذایی یک نان بود با یک تکه پنیر به اندازه 2 بند انگشت و نصف لیوان پلاستیکی چای برای صبحانه ؛ برای ناهار در حدود 10 الی 15 قاشق غدا خوری برنج که معمولا استانبولی پلو؛  یا عدس پلو یا کلم پلو ... بود و شام هم یک تکه بادمجان یا کدو یا توله که در کنار دیوار و سبتیکهای قرار گاه به صورت خود رو سبزمی شد آن را به عنوان غذا می دادند !

    اما بعد از اینکه بهرام جنت سرایی ( مختار ) به سلول انفرادی منتقلم کرد و با یک تی پا از پشت به درون سلول انداخت از شدت درد ضربات مشت و لگد شکنجه گران رجوی هم رمقی نداشتم. درد تمام بدنم را گرفته بود نمی دانم چند ساعتی گذشته بود که یک مرتبه از پهلوی سمت راستم درد شدید ناگهانی نفسم را برید فکر کردم به خاطر ضرباتی که به پهلوهایم با لگد زده اند آن هم با پوتین که پوشیده بودند اینطوردردم گرفته اما درد ول کن نبود و هر لحطه حالم بدتر می شد چنان دردی که زمین را چنگ میزدم که یکباره مختار آمد دریچه کوچکی را از روی در باز کرد و چند فحش چاله میدانی به من داد که چرا سرصدا میکنم و باید خفه شوم، بعد هم تهدید کرد در صورتیکه یکبار دیگه صدایم بلند شود دوباره چند نفری به خدمتم خواهند رسیدیعنی دوباره چند نفری کتکم خواهند زد.

     بعد از رفتن مختار یک لحظه احساس کردم که نیاز دارم به سرویس بهداشتی بروم خودم را کشان، کشان به سرویس رساندم به جای ادرار تنها چند قطره خون آمد و دوباره به داخل سلول برگشتم که همچنان درد پهلویم بیشتر و بیشتر می شد اما برای اینکه بهانه ای به دست جلادان رجوی ندهم فقط در حد ناله و پیچیدن دور خود روی زمین که بیشتر دردم را تشدید میکرد میتوانستم انجام بدهم.

    در همین حالت درد کشیدن  بودم که به یکباره بهم خوردن حالم هم به دردم اضافه شد. بعد از اینکه چند بار بالا آوردم بدنم بی حس شد خودم نفهمیدم که فاصله 2 قدمی سرویس تا داخل سلول را کی طی کردم و در گوشه سلول افتاده بودم که دوباره از شدت درد پهلو بیدار شدم و تکرار وضعیت قبلی، اما این بار چند قطره خون نبود بلکه تمام ادرارم خونی بود.

    نمی دانم ساعت چند بود که مختار دوباره دریچه روی در را باز کرد و گفت بیا این نان را بگیر کوفت کن من فقط توانستم بگویم حالم خوب نیست نیاز به یک مسکن دارم که بلافاصله دهان کثیف اش را باز کرد هر فحشی که بلد بود گفت البته همه آن فحشها که داد لایقش مریم جانش بوده و می باشد.

    بله او به جای دارو دادن فحش داد و گفت منتظر هستم که هر چه زودتر بمیری بیام جنازه ات را ببرم چون وقت نداریم و امثال تو زیاد هستند که باید به حسابشان برسیم!

    من تا ان زمان با چنین وضعیتی مواجه نشده بودم و نمی دانستم که چرا اینطورشده ام تا اینکه یکبار دیگر همین وضعیت در سلول عمومی که بودم پیش آمد که حمید رضا برهون که از زندانیان قدیمی در ایران بوده و به مدت 10 سال را در زندانهای رژیم ایران بوده و بعد از آزادی به عراق آمده و به سازمان پیوسته بود اما اینبار در زندان رجوی و زیردست شکنجه گرهای رجوی شکنجه می شد بنا به تجربیاتی که داشت گفت این درد برای دفع سنگ کلیه است. وقتی وضعیت بار اول را برای وی تعریف کردم گفت که بر اثر ضربه هایی که به پهلویت وارد شده سنگ از کلیه جدا شده و همین باعث خونریزی و درد شدهاست.         (ادامه دارد)

    محمد رزاقی

    نوشتن دیدگاه


    تصویر امنیتی
    تصویر امنیتی جدید

    محبوب‌ترین مطالب (رونوشت)